خرید بک لینک
نمیدونم آقای میم هنوز اینجا رو میخونه یا نه؟ یه حسی بهم میگه خیلی وقته نمیخونه چون وقتایی که میخوند بازتابش رو تو صحبتامون میداد و ازم سوال میپرسید. امیدوارم نخونه و من یکم راحت بنویسم. این روزا به صورت ناهشیار بیشتر دارم کارایی میکنمکه تاهلم رو فراموش کنم، تمرکزم اومده روی دخترِ خونه بودن و معلم و رفیق بودن و خودم. برای شاگردام وقت زیادی میذارم، مامان مریض شده و بیشتر غذاهارو خودم درست میکنم، تک تک ظرفها رو خودم میشورم و هی سر اپن رو مرتب میکنم و میفهمم مامان چقدر حق داشت که میگفت چرا همیشه سر اپن شلوغه؟ این روزها خودم رو در حالات مجرد بودنم مشغول کردم، زیاد دلم نمیخواد با آقای میم صحبت کنم، چون وقتی زنگ میزنه من باید دوباره وارد حالت تاهل بشم و انقدر اینگونه حالت تاهل نامزدی برام زجر آور و اذیت کننده شده که حرفهام با شریک زندگیم هم پر از خستگی و غمه.. مکالمات این چند روزمون مکالمات شایسته و برازنده ای نبود. پر از غم و خستگی و رنجیدگی بود. دلم نمیخواد تا خارج شدن از این وضعیت زیاد صحبت کنیم که آزرده بشیم. فکر میکنم شاید اون هم به وضعی شبیه به من دچار شده که خودش رو به شدت مشغول کار و وقت گذاری با دوستانش کرده. دوست دارم این تعلیق خیلی زودتر تموم بشه و از طرفی اون اشتیاقی که درونم بود رو دیگه نمیبینم. دیروز یکی از فامیل های دورمون که خیلی دوستش داشتیم فوت کرد و من مثل همیشه وقتی خبر فوت یه نفر رو میشنوم با خودم فکر کردم اگه الان بمیرم ناقص موندنِ چی بیشتر از همه ناراحتم میکنه؟ اولین چیزایی که تو ذهنم اومد ننوشتن کتاب هایی که میخواستم و برگزار نکردن کلاسایی که میخواستم و تاثیر نگذاشتن در حوزه نوجوان اونطور که دلم میخواست بود. و در مراحل بعد به ذهن

برچسب: نویسنده: کسری صالحی تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 17:59

بعد از مدتها اومدم به اینجا سر زدم و دیدم چقدر غم داره و چقدر آخرین پستش غم انگیزه. البته جرات نکردم کل پست رو بخونم. میدونم حرفای غمگین کنندهای زدم که یادآوریش ناراحتم میکنه. به هر حال اومدم بگم که ما حدود یه ماهه رفتیم سر خونه زندگی خودمون :) البته مثل آونگ در رفت و آمدیم بین قم و تهران. ولی همین خوبه که با همیم. البته سختیهای خودشم داره با هم بودن های زیاد ولی بازم چقدر بهتره. چی بود دوران عقد واقعا؟ و یه خبر خوب دیگه اینکه در کمال ناباوری ارشد هم قبول شدم و الان انقدر سرم شلوغه که شبها بیهوش میشم از خستگی! احساس میکنم چند تا تخته سنگ از روی قفسه سینهم برداشته شده و خدارو واقعا شکر... امیدوارم وقتم برکت پیدا کنه و بیشتر بتونم بنویسم. علی الحساب گفتم خبرهای خوب بدم از نگرانی در بیاین!

برچسب: نویسنده: کسری صالحی تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 17:59

نمیدونم اشکهام رو باید کجا ببرم و دلم گرفته .

خدایا! لیاقت مجاور بودن رو نداشتم. نه؟

ولی کاش با اینجوری پرتم نمیکردی بیرون.

برچسب: نویسنده: کسری صالحی تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 17:59

صفحه بندی